خرید بک لینک

هر وقت که لباسمو عوض میکنم

سینه ام رو که میبینم دلم بچه میخواد

خیلی حال بدی بهم دست میده و حال بد بهم غلبه میکنه


برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 0:19

دوباره شب شد و تنها خوابیدن .

کاش این شبهای تنهایی تموم بشه زودتر

مگه عمر آدم چقدر هست که اینهمه سال رو

تنها گذروندم...

من اعتقاد دارم آدم از یک لحظه خودشم خبر نداره

اگه لحظه بعدی من مرگ باشه و اینهمه انتظار پایان

تنهایی رو داشتم و بدون دیدن روشنایی بمیرم پس

عدالت خدا و وعده های خوبش به بنده ها چی میشه...


برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 0:19

عصرها که بیرون میرم

دلم پای تمام لباس فروشی ها و اسباب بازی فروشی ها میمیره....

کی میای باهم بریم برای پسرمون ماشین اسباب بازی بخریم ....

برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 0:19

بنظر من هر جنس مونثی که میگه ما خانم ها هم میتونیم بی ازدواج خوشبخت شیم واقعا حرف مسخره ای زده! چطور میتونن بدون جا شدن تو چارچوب اغوش مردی احساس خوشبختی کرد؟


اینو از وبلاگ یکی به اسم گل گیسو از بلاگفا خوندم .چه حرف درستی زده.

ادرسشو نذاشتم . شاید دوست نداشته باشه

ولی چه درک مشترکی از زن بودن داریم...



برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 0:19

از حموم اومدم حوله پیچ

اگه مریض نبودم دلم نمیخواست لباس بپوشم

نمیدونم چرا این حس سرد و یخ رو دوست دارم

شاید نا امید شدم از اومدنت که دارم گرما رو فراموش میکنم:((

برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 0:19

گرسنه ام بود غذا خوردم

کسل بودم دوش گرفتم و چای خوردم..

ولی نمیدونم واسه این دوری از بچه هام و همسرم چیکار کنم


برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 3:08

سرما خوردم نشد دوش بگیرم

ولی لباسامو عوض کردم و موهامو شونه کردم

یه کم تو بالکن قدم زدم و اتاق رو مرتب کردم خیلی بهم ریخته بود

همش چشمم به در چشمم به تلفن به موبایل ...

هر کاری میکنم نمیتونم حتی یه لحظه فراموش کنم تو نیستی

بخدا حتی یه لحظه ..

برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 3:08

یه غذای دونفره پختم

ولی با یه جمعیت ادم خوردم:))

اون آدمها رو خیلی دوست دارم

ولی جای اون یه نفره که با خودم بشه دونفر خیلی خالیه..

برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 3:08

ای کاش تو این زمان مال من بودی

میگم حالا هر وقت هم که بیای و من داشته باشمت

چطوری میخوای این وقتهای نبودنت رو جبران کنی؟؟

سالهای انتظار منو خسته کرده ...


برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 3:08

میترسم

میترسم از اینکه تو نیای و من همیشه بدون تو باشم

من از بدون تو بودن هراس دارم

میترسم اگه قرار باشه تو نیای و من تنهای تنها باشم

چطوری باید بدون تو ادامه بدم اونم با این وضعیت ....

بیا

بیا من بدون تو میترسم

برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 3:08

بیرون بودم تا الان.خونه که اومدم خیس عرق بودم

یه شنل پوشیدم و بدون لباس رفتم رو تراس

سرد و یخ بود

گرمای درونیم و سرمای بیرون حس سرد خوبی داشت...

دوست داشتم همونطوری بدون لباس تو تراس می نشستم

شایدم دلم گریه میخواست

شایدم دلم یکی رو میخواد که نیست....



برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 3:08

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: درخواسته, نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 3:08

چه روز سردیه

هوا ابری و دلگیر و پاییزی زود غروب میشه

و آدم دلش تنگ تر میشه...

سوپ گرمی درست کردم و منتظر داداشی هستم

برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 3:08

تمام بدنم درد میکنه

این موقع ها آدم دلش ماساژ میخواد

و فقط دوست داره از کس خاصی ماساژ بگیره

حال کسی نباشه غمم باشه نگرانی باشه و فکر و خیال

درد بدتر امون ادمو میبره:((

پاهام درد میکنه

برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 6:46

سینه ی سمت راستم درد میکنه مثل تیر کشیدن

چند سال قبل هم که رفتم پیش ماما

میگفت بخاطر شیری هست که به بچه ندادی ..


برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 6:46

نداشتن این هلال و این تقارن

هر لحظه واسم مثل مرگ می مونه

بار سنگینی روی شونه هامه که حتی نمیتونم

با کسی درد دل کنم

برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 6:46

واقعا لازم دارم یکی کمکم کنه لباس های تنگ رو از تنم درارم

اخه دستم درد داره و اذیت میشم به مادر و خواهرها که میگم خدایی کوتاهی

نمیکنن و بدون گفتن من سریع کمک میکنن و بیشتر هم انجام میدن

ولی من خیلی خجالت می کشم :(( معذبم:(( خیلی عذاب میکشم

چقدر خوب میشد تو این وقتا تو می بودی و کمکم میکردی لباسم رو در بیارم

خجالت که نمیکشیدم حتی احساس آرامش هم میکردم

مثلا حین کمک کردن حتی منم بغل میکردی...


برچسب: نویسنده: آرین جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 6:46

صفحه بندی